غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
586
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
قاصد سفر آخرت گشت و صلاح الدين خزاين اسمعيليه را كه از نقود نامعدود و جواهر زواهر و اقمشه نفيسه مالامال بود تصرف نمود و من حيث الاستقلال بضبط امور ملك و مال پرداخته رعيت و سپاهى را مستمال گردانيد در تاريخ امام يافعى مسطور است كه از جمله تنسوقات كه از خزانهء عاضد بدست صلاح الدين افتاد عصائى بود از زمرد و از كتب نفيسه بخطوط جيده صد هزار مجلد و هم در مبادى ايام دولت صلاح الدين بنابر بعضى اسباب نور الدين محمود از وى رنجيده قصد نمود كه بمصر رود و ديگريرا عوض صلاح الدين يوسف بعزت سلطنت مصر رساند و اينخبر بعرض صلاح الدين رسيده پدر و خال و ساير اقرباء و امراء خود را مجتمع ساخت و جهة دفع آنواقعه قرعه مشورت در ميان انداخت تقى الدين كه برادرزاده صلاح الدين بود برپاى خاسته گفت صلاح دولت در آنست كه هرگاه نور الدين محمود بدين جانب شتابد با جنود نامعدود روى بميدان كارزار آوريم و زمام اختيار اين مملكت را بقبضهء اقتدار او باز نگذاريم نجم الدين ايوب زبان بدشنام نبيره گشاده برين سخن انكارى بليغ فرمود و صلاح الدين را مخاطب ساخته گفت كه من پدر توام و شهاب الدين كه خال تست با آنكه از تمامى اينجماعت با تو محبت بيشتر داريم هرگاه نور الدين محمود را بهبينيم امكان ندارد كه بدستور سابق بساط جلالت مناط سلطنت را تقبل نمائيم و اگر ما را بضرب عنق تو اشاره فرمايد البته حسب فرموده بتقديم رسانيم حال پدر و خال تو كه اينچنين باشد نسبت بديگر امرا و اركان دولت چه گمان ميبرى اين مملكت در سلك ساير ممالك محروسه نور الدين محمود انتظام دارد و ما بحقيقت مماليك اوئيم و هروقت نور الدين تو را عزل كند غير اطاعت و انقياد چاره نداريم اكنون صلاح دولت در آنست كه بنور الدين عريضهنويسى مبنى از آنكه چنان استماع افتاده كه خاطر همايون بر آن قرار يافته كه رايات نصرت آيات جهة استخلاص اين ولايات نهضت فرمايد و حال آنكه حاجت به آن نيست كه آنحضرت بواسطه اين مهم مرتكب اين سفر صعب شوند زيرا كه من قدم از جاده عبوديت ملازمان پايهء سرير سلطنت بيرون ننهادهام و هرحكمى كه از موقف عدالت صدور يابد قبول دارم مصراع بهرچه حكم كنى بر وجود من حكمى و اگر غبارى از ممر اين بنده بر ضمير انور نشسته مناسب آنكه يكى از غلامان خاصه را ارسال فرمايند تا منديلى در گردن بنده انداخته بجانب درگاه عالمپناه كشيد مصراع چكند بنده كه گردن ننهد فرمان را و صلاح الدين نصيحت حضرت ابوى را بسمع رضا اصغا فرموده مردم متفرق گشتند و بعضى از منهيان نور الدين كيفيت اين قالوقيل بتفصيل بوى نوشتند آنگاه نجم الدين با پسر خود خلوت كرده گفت تو بواسطه غرور جوانى و عدم تجربه بر صلاح و فساد امور اطلاع ندارى زيرا كه اگر اين جماعت بر ما فى الضمير تو وقوف مىيافتند و نور الدين را اعلام مينمودند كه تو ميخواهى كه او را از دخول در مصر مانع آئى نور الدين بهمگى همت متوجه دفع ما گشته تمامى سپاه شام و موصل را مجتمع ميساخت و رايت نهضت بدين طرف مىافراشت حالا كه خبر اين مجلس بشنود و گمان برد كه ما مطيع و منقاد اوئيم خاطر جمع كرده بمهمى ديگر مشغولى نمايد و ما از قصد او